خواستنی

گر همه باشند و تو نباشی 

همه بودن ها ناتمامه 

گر بخواهی همان باشد

گرنه هیچ چیزخواستنی نیست

همین که اول هر چیز تو باشی

همان بودن بهترینه         

                                    همه گویند و تو نگویی

                                    انگار که هیچ کس چیزی نگفته

                                    گر تو باشی کنارم همه هستند انگار

                                   جز تو حتی خواستن هم هیچ هست

                                   تو اگه با من هستی هم صدا

                                   این منم که میمانم با تو هر نوا

تازه می فهمم که جز تو حرف هیچ کس خواندنی نیست

جز تو حتی خاطره انگار ماندنی نیست همین است که

می پرسم هر دم کیستی که من این گونه محتاج توام...

 حسرت..

می دونی که یه بیقرارم        از دوری تو چشم انتظارم

بیا میخوام همه ما رو ببینن      بدونن چقدر دوستت دارم

بیا که دیگه فرصت کمه           عشق ما شده یه قصه

این تو هستی که در خاطرم میگزری     هر لحظه هر جا

از وقتی که رفتی تنها ترینم     ریختن اشک است تنها تسکینم

هنوزم با صدای تو به خواب میرم   یاده ان دستان گرمت میان دستانم

بی تو دیگر سخت هست حتی ماندن    روبرویم جز نگاهت نیست نگاه دیگری

به یاد امدنت هست که هنوزم برایت شعر میگویم...

تو ان کسی هستی که مرا با خود به شهر عشق بردی ......

بی تو....

با دوری از تو انگار نیمه ی دوم خود را گم کرده ام

تو نیز در خاطر من ماندگاری منتظر لحظه ی دیدار هستم

به امید انروز هست که زنده مانده ام دوستت دارم چرا

باور کردنش برای همه سخت هست چرا همه درک غلط دارند

چرا هیچ کس نمی خواهد باور کند که محبت گناه نیست

نمی دانند که دوست داشتن چیزی نیست که انرا پنهان کنیم

میخواهم فریاد بزنم تا همه بدانند که بی تو نفس کشیدن هم گناه است

گناهی  بزرگ برای من که محتاج هر لحظه بودنت هستم

میمانم با تو چرا که تمام سرنوشتم بسته به بودنت هست

اری فقط با تو  ......

کیستی تو؟؟

سر از کاره چشمات کسی در نیاورد

که گوید سخن ها با ان دو چشمت

سر از کاره حرفات کسی در نیاورد

که شاید بگوید حرفی به انها

سر از ان رفتارت هیچ کس نداشت هرگز

چرا اینگونه می بری دل را

سر از کاره اون دلت نمی دانستند انگار

که هردم عاشقی را پیشه می کردی

سر از کاره هر جور بودنت می دانستم انگار

تو را حتی بیشتر از خود میشناسم انگار

تا نگاهم با نگاهت یکی شد

تمام حرفهایت خواندنی شد

منم که با هر نگاهت اشنایم می پرستم تو را از دل و جان

خدا خواهد نگویند که گشته ام بت پرستت

کیستی نمی دانم اما هستی هر نفس با من انگار...!!!

با امدنت....

امدی باز به دیار عشق         

سر از پا نمی شناسم انگار

ندارم من دگر ارام و قرار

تمامه درهای بسته باز شد با تو انگار

دویدم تا که به دیدارت بیایم

چشم در چشمانت به راه انداختم سیل اشکی

چقدر سخت بود سالهای دوری

حال که من با تو هستم تمام عقل و هوشم رفته انگار

تو را به قدره هر لحظه دوری دوست دارم

بمان با من که بیش از این فرصت ندارم فرصت ندارم هیچ  هیچ......

زندگی ؟؟

زنذگی را باید از یک پرنده  اموخت که  هر روز در تلاش  است برای لخظه لخظه هایش

 یا که ماننده یک خورشید برای آغاز روزی جدید تمامه شب منتظر بماندتا

سلامی نو دهد اری زندگی یعنی رهایی از تمام چیزهایی که خواهانش هستیم

زندگی یعنی تنهابودن حتی بدونه سایه زندگی یعنی سخت سختی رابشناسیم

یا که شاید اسان به اسانی از ان عبور کنیم زندگی معنایی برای تمامه لغت های بی معنا

زندگی یعنی به هیچ کس اعتماد نکردن یعنی بی بهانه بهانه داشتن اری زندگی یعنی به

هیچ چیز دل نبستن ....

با رفتنت هیچ نماند.......

تو که رفتی باز دلم تنها شده

تو که رفتی نمانده سازوآواز

تو که رفتی تمامه هستی ام رفت

تو که رفتی دلم  بی بال و پر شد

تو که رفتی صدایم بی صدا شد

تو که رفتی شدم اواره و تنها

تو که رفتی دگر نمانده اوا

تو که رفتی شکسته شد هرچه دل بود

تو که رفتی تمامه خاطره ها رفت

تو که رفتی سکوت شد همدمه من

تو که رفتی رسیدم من به اخر

تو که رفتی دگر هیچ حرفی نمانده

اری رفتی نمی گویم که برگردبرو تنهایم بگذار میمانم با خاطراتت.......

 

بی کس و تنها دور از تو..

رفتی زدیدگانم مانده ام تنها

رفتی یو داغت مانده بر دل کاش با رفتنت میبردی همه تاب و توانم

خستگی..درماندگی..بی کسی ..تنهایی همه را با رفتنت تازه میفهمم

افسوس افسوس...

همیشه در خاطرم هستی تمام حرفهایت دیالوگه شب و روزم شده

با تو بود که من شناختم عشق را با تو من تمام تجربه های خوب را احساس کردم

تو بودی که دستم را با احساسه خوب در دستهایت داشتی و من جز نگاه کردن به

چشمانت هیچ کار دیگری نداشتم می دانستم که حرفهایم را از نگاهم میخوانی

می دانستی که بی تو بودن برایم سخت هست سخت.... 

 

 

 

به کجا خواهم رسید....!!

تنها بی کس غرق در اضطراب وپریشانی

همراه با سکوت پابه پای تاریکی پیش رفتن

خیالهای بی مفهوم نگهاهای کوتاه

فکرهای منفی دور از هرچه ادم

میروم .میروم انقدر دور که دیگر  پشت سرم هم چیزی دیده نشود

در گزرم لحطه ها نیز میگذرد چه میماند؟؟؟

نامعلوم هیچ چیز قابل پیش بینینی نیست هرچه میروم دورتر میشوم

در تاریکی و همه چیز در ذهنم محو میشود...

اری  هیچ کس ندانست به کجا خواهد رسید  اما همچنان در گذرم تا رسم

به انجا که تو باشی  و با تو اری با تو تنها دور از هرچه غم میمانم