می دونی که یه بیقرارم        از دوری تو چشم انتظارم

بیا میخوام همه ما رو ببینن      بدونن چقدر دوستت دارم

بیا که دیگه فرصت کمه           عشق ما شده یه قصه

این تو هستی که در خاطرم میگزری     هر لحظه هر جا

از وقتی که رفتی تنها ترینم     ریختن اشک است تنها تسکینم

هنوزم با صدای تو به خواب میرم   یاده ان دستان گرمت میان دستانم

بی تو دیگر سخت هست حتی ماندن    روبرویم جز نگاهت نیست نگاه دیگری

به یاد امدنت هست که هنوزم برایت شعر میگویم...

تو ان کسی هستی که مرا با خود به شهر عشق بردی ......