پُشت یک دیوار تاریک

روی یک نیمکت خالی

من و تنهایی و غم

بر لبم سیگار روشن

دود می شود هر چه بود و هست

به گوشه ای خیره مانده چشمانم

صدایی نمی شنود گوش خاموشم

آرام و محزون میان دیوار غم

می لرزم از دوری و سردی

هر لحظه که میگذرد همچو شب تاریک است

روشنی از من و قلبم دور است

گیتی آشفته و زین همه دیوار دلگیر است

 برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید