با امدنت....
امدی باز به دیار عشق
سر از پا نمی شناسم انگار
ندارم من دگر ارام و قرار
تمامه درهای بسته باز شد با تو انگار
دویدم تا که به دیدارت بیایم
چشم در چشمانت به راه انداختم سیل اشکی
چقدر سخت بود سالهای دوری
حال که من با تو هستم تمام عقل و هوشم رفته انگار
تو را به قدره هر لحظه دوری دوست دارم
بمان با من که بیش از این فرصت ندارم فرصت ندارم هیچ هیچ......
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 21:52 توسط گیتی
|
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است