آخر رمیدی از من....!
آخر پریدی
هم چون پرنده ای
که آشیانه ندارد
از من رمیده و گویی که خانه دارد
آخر رسیدی به آرزوی خویش
آخر تو دیدی زٍ من اشک جانسوز
رفتی و خاطرات تو در قلب خسته ام
مانند خنجری می فشارد سینه ام
رفتی و زٍ دو دیده خون می بارد
در دل هزاران درد می کارد
رفتی و روز و شب ما گم است
دنیای من و تو سر در گم است
آخر شکستی عهد و وفا را
آن همه گفته و ناگفته ها را
آخر دل از من بریدی
رفتی و از من رمیدی...!!!
۱۳۹۰/۶/۱۹ گیتی (س).
+ نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱ ساعت 10:40 توسط گیتی
|
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است