باز دلم چو همیشه تو را بهانه می کند

از این همه دوری و هجران گلایه می کند

شب را تا سحر نخفته و یاد گذشته می کند

امروز را به هوای دیروز روانه می کند

آن خاطرات را در حافظه حبس می کند

خود را میان قفس تنگ نظاره می کند

غروب را به هوای دیدن طلوع شب می کند

ستاره ها را یکی یکی شمار می کند

باز این قلب درد کشیده ام

میان خواب و رویا

اندر زمان حال و فردا

تنها تو را بهانه می کند.....!!!