شب تنهايي.....
لحظه ها نمی گذرند
عقربه ی ساعت عمر من شکسته است
دیوار سکوت روبرویم نشسته است
نفسم بند می شود!
نبضم کند می زند!
چشمانم دیگر سویی ندارد
در میان خاطرات گذشته محو گشته است
چه زود دیر می شود...
چشم زمانه برای من و تو کور می شود
محکوم می شود !محروم مي شود!
ديدار تو براي من ممنوع مي شود
آخر اين بازي تمام مي شود
دست تو به دستان من مي رسد
چون سايه در كنارم بوده اي
اين بار مرگ با من همنشين مي شود
تمام خواب هاي من دور مي شود
"گيتي"خراب و خسته و دلخون مي شود.....!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰ ساعت 10:33 توسط گیتی
|
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است