بهر چه زِ من دور می روی

دیده می بندی و مغرور می روی

من لب نگشایم زِ گِلایه ولیکن

دلم شکسته و رنجور می روی

از من نگیر فاصله بی تاب می شوم

از هجر و فراق تو بیمار می شوم

در بستر مرگ چشم به راه می شوم

آخر زِ چه میروی زِ پیشم؟

بیگانه نیستم که نمی پرسی زِ حالم

ای یار تو دوری و من در فکر و خیالت

پُر کرده ام از تو صفحه صفحه ی خیالم

دگر از امروز و دیروز این "گیتی" دلگیرم

می بندم کتاب تقدیرم را خاموش می گیرم

 http://troth.blogfa.com/