بهر چه.....!
بهر چه زِ من دور می روی
دیده می بندی و مغرور می روی
من لب نگشایم زِ گِلایه ولیکن
دلم شکسته و رنجور می روی
از من نگیر فاصله بی تاب می شوم
از هجر و فراق تو بیمار می شوم
در بستر مرگ چشم به راه می شوم
آخر زِ چه میروی زِ پیشم؟
بیگانه نیستم که نمی پرسی زِ حالم
ای یار تو دوری و من در فکر و خیالت
پُر کرده ام از تو صفحه صفحه ی خیالم
دگر از امروز و دیروز این "گیتی" دلگیرم
می بندم کتاب تقدیرم را خاموش می گیرم

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:12 توسط گیتی
|
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است