چرا؟...
امدی سویم نگفتم که چرا؟
خواستی باز ابرویم نگفتم که چرا
دیده به دیدگانم بستی طرح عشق را
ندانسته دچارت گشتم نگفتم که چرا؟
ماندم در بند تو مانند یک برده ای بی جان
هر دم به فرمانت ماندم نگفتم که چرا؟
خود مرا اهوی کویت کردی
عاشق و معشوق رویت کردی
دیوانه تر از پیش راهی می خانه ام کردی
با این همه یکبار نگفتم که چرا؟
حال که من مستم ز یادت میروی!
دلم میخواهد بگوید که چرا؟چرا؟؟
.............................................
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ دی ۱۳۸۷ ساعت 17:41 توسط گیتی
|
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است