دیدار......
شادم انگار که دارم تو را من
یاد هایت زنده شده باز در دل من
یک جهان مهر بدادی بهر من
با همان یک بار نگاه عاشقت
شادم انگار که آمد یاد تو
در میان روزهای ما بقی
رفته از کلبه ام انگار غم
روشن شده از یاد تو عالم
من با گیتی کاری نداشتم
که چنین کرده بود با دل من
حال که هستی شادم حتی با یادتو
می مانم هر دم در تب دیدارتو
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است