دل دردمند
تشنه به یک بار شنیدن ز صدایت بودم
روبرویم بودی خواستار وجودت بودم
می خوش ز وفایت خواستم
گر چه محتاج صفایت بودم
تو به بودن به کنارم نالیدی
دلخوشه هر بار راندنت بودم
من که بیمار تو بودم
تو دوای درد بی درمان من
جز سکوت تو ندیدم هرگز
من که محتاج کلامت بودم
غرق در دریای بی کران تو
در پی غریق نجاتی بودم
گشته بودم بی امان در نزد تو
من که هر لحظه امان تو بودم
می فشارم دستت را ای نگار
من دیوانه ی نرمی ان دستانت بودم
جز رهایی ز تو نیست مرحمی مرا
از خدا خواهم که خوش سازد تو را
می روم خسته زتو اما رها از هرچه غم
میشود باشد کس انتظار مرا.......!!!
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است