گر چه شِکوه از دلبر خطاست

من ندانم او چرا بی پرواست

سر یاری ندارد با دلم

یک دل رحم ندارد بر سرم

روز و شب فکرش مرا دیوانه کرد

با همه ساقی نشینان هم خانه کرد

حال زارم را نمی بیند چرا

بی قراریهایم را نمی فهمد چرا

بس که ظالم گشته خُلق و خُویش

با تبسم قهر گشته رویَش

اتش انداخته به جان "گیتی"

آن که بود تاب و توانِ "گیتی"