شکوه....
گر چه شِکوه از دلبر خطاست
من ندانم او چرا بی پرواست
سر یاری ندارد با دلم
یک دل رحم ندارد بر سرم
روز و شب فکرش مرا دیوانه کرد
با همه ساقی نشینان هم خانه کرد
حال زارم را نمی بیند چرا
بی قراریهایم را نمی فهمد چرا
بس که ظالم گشته خُلق و خُویش
با تبسم قهر گشته رویَش
اتش انداخته به جان "گیتی"
آن که بود تاب و توانِ "گیتی"
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸۹ ساعت 10:11 توسط گیتی
|
تمام نوشته های این وبلاگ احساس درونی من است