تنها تو.....
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:45 توسط گیتی
|
چند روز است که از حال دلم بی خبری
نکند باز تو در راه دراز سفری
هیچ پرسیدی از این حالت آشفتهء من
که چرا نیمه شب از کوچهء ما می گذری؟
بی وفا سوختم از درد از آن می ترسم
که بیایی و ز من هیچ نیابی اثری
ای پریشانی دیرینه تو هم می دانی
که من از عشق بجز درد ندارم ثمری
تو نمی دانی اسیر شب چشمان توأم
تو نمی دانی از این درد ندارم حذری
دیرگاهیست که از پنجره هم دلگیرم
چه بگویم که نمانده است مرا بال وپری...
مطلب گرفته شده از جایی دیگر.